اینجا... سکوت:فریاداست!

برای سبز بودن بهار لازم نیست. تو خود جوانه باش و بروی.

اینجا... سکوت:فریاداست!

برای سبز بودن بهار لازم نیست. تو خود جوانه باش و بروی.

خدایا شکرت

به نام خدا 

 

خدایا سلااااااااااااااااااااااااااااااااام 

ممنونم که خدایا منو از عذابت نجاتم دادی و به درگاه خودت هدایتم کردی. 

دوستای عزیزم سلام 

من از نو شروع می کنم تولدی تازه را در این دنیایی که خدایی دارد بسیار مهربان و دوستانی دارم بزرگوار. 

من برگشتم با یک دنیا تجربه و امید و می دانم که خداوند در همه ی احوال مراقب و نگهدار من است. 

ای پروردگار مهربان مرا و تمام انسانها را در پناه خودت از تمام بلایا و حوادث در امان بدار. 

آمین یا رب العالمین. 

به زودی بر می گردم... 

خدایا شکرت

یک تشکر جانانه

به نام خدا 

  

بعضی وقتها کلمات نمی تونن اوج یک احساس رو بیان کنن. 

و من امروز به دنبال اون واژه ها می گردم تا به نحو احسن احساس دلم رو بیان کنم 

با زیبا ترین کلمات هستی به دوست عزیزم یک تشکر جانانه می گم که امیدوارم اونم توی زندگیش همیشه خوشحال و خوشبخت باشه.  

دوست مهربونم از اینکه در حق من اینهمه محبت کردی صمیمانه تشکر می کنم و امیدوارم بتونم این همه محبتاتو جبران کنم. 

زهره جانم بابت همه چیز متشکرم  

بهانه

به نام خدا 

 

تنها ترین بهانه ی من برای زیستن 

ای ماه آسمان تنهایی من 

برای بودن چه بهانه ای زیبا تر از تو 

و برای ماندن چه بهانه ای جز عشق؟ 

بی تو انگار نیستم و با تو خود بودنم. 

چگونه می توانم تصور کنم که ترکت کنم حال آنکه آنطور به نظر می رسی؟ 

من می خواهم که با تو باشم 

چون می دانم می توانم همه چیز را مثل گذشته از نو بسازم. 

مونس دل من این چشمها تنها تو را می خواهند تا در ساحل آرام نگاهت به آرامش برسند. 

زیباترین بهانه ی من دوستت دارم 

برای تو

به نام خدا 

 برای تو می نویسم این تبسم معصومانه را 

بر لبانم که سجده گاه لبهای تو اند 

و از برای تو نگاه می کنم 

و می خندم و می گریم  

و تنها با تو  

به این تن عریان لباس عشق می پوشانم. 

ای تمام من  

ای بودن من 

ای باور من 

برای توست که اینهمه بی پروا شده ام. 

ایمانم به تو از کوهها استوارتر است  

و قلبم ارام تر از همیشه برایت می طپد. 

تنها برای تو

همیشه با تو

همیشه با تو با تو بوده ام
همیشه و در همه جا با تو نفس کشیده ام

با چشمان تو دیده ام ، مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از اسمان
و درخت را از آفتاب

تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی

پاسخ من به اغاز و پایان زندگی این است : همیشه با تو


دلم برایت تنگ شده

دلم برایت تنگ شده...
 

 گل سرخی و تنگ شرابی و کمی شانس که تو زود بیایی 

همیشه قرارمان همین جاست 


نوایی عاشقانه ونوری ملایم تو بر آستانه در مبهوت می مانی ... 

از این فضای عاشقانه این تهفه ایست برای تو ؛ تویی که می پرستمت ... 

چیزیست که باید بدانی دلم برایت تنگ شده ... کاش می شد گفت چقدر ...

این عشق به هر کس ندهند

به نام خدا 

 سلام ای مهربانان  همراه. 

با قلبی مالامال از عشق فریاد می زنم که این عشق به هر کس ندهند. خانه دل را به روی هر کسی باز نکنید زیرا اگر آمد و بیرون نرفت و یا تو نتوانستی بیرونش کنی سبب ویرانیست.  

من عاشقم . روزی به خانه ی دلم امدی و دیدی که چه تنهایم و اکنون تو مرا صدا می رنی و من در تاریکی به دنبال تو ام.  

ای حقیقت همیشه جاویدان عاشقانه می گویم دوستت دارم 

با من بمان و ببین که چگونه شبت را ستاره باران می کنم. 

دوستت دارمممممممممممممممممممممممم تر تر تر تررررررر

درد دل با یک عشق

به نام خداوند بخشنده و مهربان

راستش دیروز توی یک وبلاگ مطالبی راجع به مردها و در کل جنس مذکر خوندم که باید بگم واقعا کم لطفی در حق مردها بود و من حالا می خوام کمی از جنس مذکرو کلا انسانها بگم تا هم شما بخونید و تایید کنین و هم نظر خانمای محترم عوض بشه.

خداوند زمانی که حضرت آدم رو خلق کرد اونو مرد آفرید و همون طوری که همه می دونید و در قران مطالعه کردید حضرت حوا رو از جنس آدم خلق کرد و فرمود: از جنس خودتان برای شما همسرانی آفریدیم تا در کنار آنها به آرامش برسید.

قرنها گذشت و ما انسانها از آن تمدن اولیه و عصر غار نشینی به عصر متمدن و پیشرفته حاضر رسیدیم و از نظر رفتار و کردار و آداب و رسوم به قبایل و دسته ها و قومهای مختلف و حتی رنگ پوست و زبان و تمدن متفاوت تقسیم شدیم.

خداوند در تمام موجودات دو جنس را قرار داده است. مذکر و مونث یا ساده تر بگم مرد و زن. که البته در حیوانات نر و ماده. و همچنین در گیاهان.

 و تنها خداوند است که نه زاییده شده ونه می زاید که ((قل هو الله احد،الله الصمد،لم یلد و لم یولد،ولم یکن له کفوا احد))

و در هر جنس یک سری خصوصیات منحصر به فردی را قرار داده که مختص به آن جنس است جدای امر انسانیت.چون در انسانیت مرد و زن شبیه به هم هستند هر دو روح دارند و بدنی که همه چیز را احساس می کند هم درد و هم ناراحتی و هم شادی و ... و از نظر عرفان و خدا شناسی هر دو بندگان و مخلوقات خداوند هستند و برای خدا فرقی نمی کند که زن باشی یا مرد. مهم عمل صالح و تقوای انسانهاست و در فردای قیامت مرد بر زن و یا زن بر مرد برتری ندارد و میزان سنجش افراد،اعمال و پاکی نیت و تقوای آنهاست.

تفاوت مرد و زن از چند جهت مورد بررسی است:

 اول ساختمان فیزیکی بدن:

همه به خوبی می دانید که مرد ها و زنها از نظر شکل ظاهر و اندامها با هم فرق می کنند. و اگر بخواهند جنسیت کسی را تشخیص دهند به آن اشاره می کنند.مردها معمولا بدنی قوی تر ،بزرگتر و اندامی تنومند و ریش و سبیل دارند و طوری طراحی شده اند که برای کارهای سخت و نیرو بر، توانا و قوی هستند.اما زنها دارای بدنی با اندامی ظریف تر و لطیف تر و چهره ای زیباتر از مردان هستند که خود این امر دلایل خاصی دارد. اما این ظاهر و شکل انسانی است.

دوم حالات و روحیات مرد و زن:

مرد اصولا به دلیل کار در بیرون از روحیه ای به ظاهر خشن تر،مصمم تر و با اعتماد دارد و در مواجهه با مسایل و مشکلات سعی می کند با توانایی بیشتر و با نهایت تلاش  آن را حل کند.یک مرد در زندگی شاید به گونه ای تامین کننده احتیاجات خود و زن و فرزندان است. و مسئول رفاه و آسایش و آرامش آنها می باشد.

اما زنها به دلیل طبع لطیفتر و روح ملایم ترشان معمولا کارهای خانه و نگهداری از کودکان و بزرگ کردن آنها را بر عهده می گیرد. خداوند در زنها نیروی بسیار بزرگی قرار داده است و آن مادر بودن است به گونه ای که یک مادر با تمام مسائل و مشکلات حتی لحظه ای از کودک و همسرش غافل نمی شود.

البته بسیارند زنانی که پا به پای شوهرانشان کار می کنند و به اصطلاح از خیلی از مردها بالاترند اما این نکته خیلی مهم است که هر جا که مردی موفق شده است در پشت سرش زنی موفق و پر تلاش حضور داشته است. ((از دامان زن مرد به معراج می رود))

در این خصوص جای بحث بسیار است که فرصت آن نیست و شما خودتان بهتر می دانید.

ما در دنیایی زندگی می کنیم که پر از مردم و انسانهایی با آداب و رسوم و زبان و فرهنگ و نژاد و قومیت مختلف هستند اما یک چیز در آنها مشترک است و آن انسان بودن و اینکه این جوامع از دو جنس تشکیل شده اند، مردها و زنها.

همگی می دانید که ما انسانها در حقیقت حیوان هستیم.حیوان یعنی کسی که جان دارد و حی و حاضر است. و تنها فرق ما با سایر حیوانات داشتن عقل و فطرت است. که فطرت است که جدا کننده ما از سایرین و برتری دهنده ما بر تمام موجودات است. و خداوند در نهاد ما فطرتی خدایی گذاشته است که با آن به سوی خدا گام برداریم و از چنگال هوا و هوس و شهوترانیهای حیوانی دور و آزاد شویم.و فطرت جدا کننده انسان از حیوان است. به همین دلیل است که گفته اند:

آدمیزاده طرفه معجونیست                  از پری زاده شده است و از حیوان

سوی این گر روی شوی به ازاین         سوی آن گر روی شوی کم از آن

خداوند وقتی انسان را آفرید در او تمام خصلتهای حیوانی را قرار داد و علاوه بر آنها تمام خصلتهای خوب و عرفانی را نیز به او عطا فرمود و راه را برای انسان نمایان کرد و برای هدایت بشر پیامبران و امامان را فرستاد تا ما انسانها در این دنیای هزار رنگ، فریب ظواهر را نخوریم و دل به این دنیای مادی و زود گذر ندهیم.منتها شیطان پیوسته در کمین ماست و از هر فرصتی برای فریب و به دام انداختن ما استفاده می کند و اینجا ایمان و تقوای ماست که نجات دهنده ما می گردد وگر نه اگر در این دنیا دلمان را به مال و منال زودگذر دنیا و مقام و پست و جاه و پول و ثروت خوش کرده باشیم کلاهمان پس معرکه است.

از حرفم دور نشوم.

در این دنیایی که ما زندگی می کنیم با این همه تفاوت و اختلاف یک چیز است که بین همه مشترک است و آن ازدواج کردن است.

هدف از ازدواج چیست؟  

برای این سوال چندین جواب داده شده است:

  1. ادامه نسل
  2. رسیدن به آرامش خاطر
  3. یافتن سرپناه و امنیت
  4. جلوگیری از فساد و فحشا
  5. ازدیاد جمعیت

و عوامل و علل دیگر... .

همه می دانیم که تمام حیوانات غریزه ای دارند به نام شهوت، و ما هم که انسانیم از این قاعده جدا نیستیم و این تنها راه برای ادامه نسل و به وجود آوردن انسانی یا موجودی دیگر است.

همه به خوبی می دانیم که دختر ها در سن 9 سالگی و پسرها در سن 15 سالگی به سن بلوغ می رسند یعنی اندامهای جنسی آنها شروع به فعالیت می کنند و آنها آمادگی این را پیدا می کنند که تولید مثل کنند.

و خداوند اینجاست که از ما انسانها می خواهد که جلوی هوای نفس را بگیریم و چشمانمان و گوشهایمان و دلمان را بروی هر چیزی باز نکنیم انسانی پاک و با تقوا باشیم.

در طبیعت به گونه ای است که دو جنس مخالف همدیگر را جذب می کنند. دو قطب مثبت و منفی آهنربا، مرد و زن ، نر و ماده و این یک حقیقت انکار ناکردنی است.چون خداوند این گونه این را طراحی کرده است.

مرد با آن خصوصیات خاص و فیزیک بدنی خود و زن نیز با آن زیبایی و اندام خود به گونه ای هستند که در همدیگر یک کشش ایجاد می کنند و نا خودآگاه به هم علاقه پیدا می کنند چون به گونه ای تکمیل کننده یکدیگرند.در بدن زن و مرد هرمونهایی وجود دارد که وقتی زن و مرد در کنار هم قرار می گیرند ترشح می کنند و باعث به وجود آمدن یک سری فعل و انفعالات در بدن می شوند که هم تحریک کننده شهوت در آنهاست و هم به وجود آورنده حسی که خیلی ها به آن عشق می گویند.

اما همه اینها از نظر مادی و جسمانی است. یعنی یک نیاز مادی به نام ((شهوت)) پشت آنهاست.و متاسفانه هر نیازی پس از برآورده شدن فروکش می کند.آیا شده تا به حال شدیدا گرسنه یا تشنه باشید و تنها آرزویتان یک غذای خوب یا یک لیوان آب خنک باشد؟ مسلما اینگونه بوده اید. در آن لحظه هیچ چیز شما را راضی نمی کند مگر ارضای نیازتان و پس از خوردن غذا و یا آب دیگر به آن میلی ندارید و یا حتی از آن بیزار می شوید.

متاسفانه شهوت نیز همین طور است.این فقط یک نیاز است و باید به گونه ای ارضا شود.انسان در مواحهه با این امر دو راه دارد. یا عقل و یا احساس. آنجا که احساس جلودار باشد نتیجه ای جز فساد و تباهی ندارد و آنجا که عقل حکمفرما باشد آبادانی و سرسبزی است.

و ازدواج یکی راههای عقلانی و بی خطر و پاک برای ارضای این نیاز است. خداوند آنجا که می فرماید از جنس شما برای شما همسرانی آفریدیم تا در کنار آنها به آرامش برسید برای همین است.

مرد و زن هردو دارای شهوت هستند حالا یکی کمتر و یکی بیشتر وهر دو نیاز دارند که این نیاز را برآورده کنند و چه راهی بهتر از ازدواج که پاکترین راه است.

اما افسوس و صد افسوس که بسیاری از ما انسانها راه خدا را فراموش می کنیم و دل به شیطان می سپاریم و در زندگی اسیر هوا و هوسمان می گردیم و چه بسیار دخترها و پسرهایی که آلوده به گناه و معصیت می گردند و برای ارضای این نیاز چه جنایتهایی که رخ نداده است.

متاسفانه جامعه امروز ما و به خصوص غرب خیلی از ارزشهای والای انسانی دور شده و در آن فساد و فحشا و بی بند و باری بیداد می کند.کجای انسانیت و غیرت و مردانگی نوشته اند که دختر و پسر می توانند با هم هر کاری بکنند؟ پس عصمت و پاکی و عفت کجا رفته است؟

کجای تمدن بشری نوشته اند که اگر زن و دختر خود را آرایش کرد و با بدن و موی عریان و آن لباسهای تنگ و کوتاه بیرون آمد جامعه پیشرفت می کند؟ آیا این نشانه تمدن است؟

استاد مطهری چه خوب می گویند:

(( اگر عریان بودن نشانه تمدن است پس حیوانات خیلی از ما متمدن تر هستند))

اگر زن شوهر داری با مرد دیگری ارتباط پیدا کرد و به خود و همسر و فرزندانش خیانت کرد آیا این نشانه استقلال اوست؟زن می گوید من قبل از ازدواجم خودم می خواهم خرج خودم را در بیاورم اما به چه قیمتی؟ به قیمت کار کردن در هر شرکت و پیش هر کس و ناکسی؟ جایی که هر روز هزاران نفر از آدمهای هرزه و هوسران منتظر فرصت هستند تا از سادگی و پاکی زنها و دخترها سوء استفاده کنند و از آنها برای لذتهای شهوانی خودشان استفاده کنند؟

یک نگاهی به آگهی های استخدام بیاندازید ببینید بیشتر از 95% آنها فقط زنان و دختران را استخدام می کنند به چند علت اول اینکه پول کمتری نسبت به مردها پرداخت کنند.دوم اینکه برای چلب مشتری دختر ها کارایی بیشتری دارند.سوم اینکه اگر توانستند خودشان هم از آنها کام لذتی بگیرند و حالا چند مورد دیگر... .

شما در این کشور زندگی می کنید ببینید چندتا ازین پروندهای تجاوز و قتل و سوءاستفاده داشتیم و داریم و در آینده خواهیم داشت؟

زنها فقط حرف از آزادی میزنند. اما هیچ وقت تعیین نکردند مرز این آزادی را. آزادی به چه قیمتی؟ به چه بهایی؟چه نوع آزادی؟مگر الان زنها و دختران ما اسیرند؟ مگر آزادی ندارند؟ بستگی دارد آزادی را در چی ببینید. شاید برای کسی قدم زدن در پارک آزادی باشد و شاید برای کسی حتی لخت در خیابان قدم زدن هم اسارت باشد. اما آیا واقعا آزادی یعنی لخت و بی حجاب بودن؟

آیا زنها و دخترها نمی دانند وقتی با آن ظاهر آرایش کرده و لباس تنگ که اندام آنها را نمایان می کند در بیرون ظاهر می شوند چقدر جوانان و مردهای ما را به فساد و گناه می گشانند؟ آیا نمی دانند چقدر قتل و تجاوز و خیانت به همین دلیل رخ داده است؟ جوان ایرانی که در خیابان این صحنه ها و قیافه ها را می بیند از یک طرف مرد است و شهوت دارد و از طرفی دیگر حکومت اسلامی و از طرفی باورهای خانوادگی و از طرفی لباس و آرایش تحریک کننده دختر ها و زنها را می بیند و این وسط اگر خودش را سرکوب کند دچار انزوا و افسردگی می شود و اگر به دنبال دلش برود منجر به فساد و گناه و معصیت و جنایت می گردد. اگر زن برای شوهرش آرایش می کند پس موقع بیرون رفتن این کارها چیست؟ چرا توی خانه برای مردش این کارها را نمی کند تا مردش هم چشمش دنبال یکی دیگر نرود؟ اگر برای مردم بیرون آرایش می کند پس چرا ازدواج می کند؟

حضرت محمد(ص) می فرمایند: ((بهترین زنان امت من کسانی هستند که خود را برای شوهرانشان بیارایند و خود را از نا محرم بپوشانند))

یک سوال مهم اینجا پیش می آید: آیا نظر شوهر برای زن مهم است یا نظر مردم کوچه و بازار؟

مگر نه این است که زن مال مردش است و مرد هم مال زنش؟ وقتی مردی به زنش می گوید که تو با این قیافه و ظاهر  واقعا زیبا و تک هستی دیگر احتیاجی به تایید دیگران نیست چون زن برای مردش می پوشد تا نظر و رضایت او را جلب کند نه مردم کوچه و بازار را. آیا در زندگی شخصی آنها مردم و دیگران هیچ می آیند بگویند حالتان چطور است؟ الان چکار می کنید؟ آیا چیزی کم و کسر دارید؟ آیا در لحظات تنهایی و ناراحتی و درد و رنج هیچ کدام از همان هایی که برایشان آرایش می کردند،می آیند و باری از دوششان بردارند؟

وای بر ما که راه را داریم اشتباه می رویم. ما خودمان را در این بیراهه ها گم کرده ایم. خدایا تو به فریاد ما برس. خدایا چقدر دختران پاک و بی گناه که به خاطر یک لحظه غفلت تا آخر عمر مهر بد نامی بر پیشانیشان خورده. چه بسیار زنانی که به خاطر یک لحظه شهوت رانی به شوهرانشان خیانت کرده اند. چه بسیار دختران و زنانی که تا کمی کسی از آنها تعریف می کرد و یا به آنها محبت می کرد محبتهای شوهرانشان را از یاد می بردند و دل به بیگانه ی هوس باز می دادند و بعد تا چشم باز می کردند خود را در آغوش بی عفتی و ننگ می دیدند. وای خدایا امان از فقر و نداری که برای بعضیها که ایمان کاملی ندارند باعث خود فروشی و نکبت و ننگ می گردد.اما این عده آیا باور ندارند که خدا رزق و روزی دهنده است؟

وای بر دخترانی که برای بدست آوردن هوسهای دلشان تن به هر کاری می دهند. وای خداوندا وای خداوندا پناه بر تو.

خداوندا تو حجاب را پوشش برتر قرار دادی و در قران فرمودی که : پیامبر به زنان و دختران امتت بگو که خود را از نامحرمان بپوشانند که این برای آنها بهتر است.

خیلی ها با حجاب و چادر مخالفند اما ای کاش همانها می دانستند که چادر محدودیت نیست بلکه سپریست برای جلوگیری از هزاران چشم هوس باز و هزاران فاجعه و حادثه ی دیگر.

وقتی زنی چادر می پوشد یا مانتویی گشاد می پوشد اولین حسن آن این است که اندامهای زن را می پوشاند و دیگر کسی نمی توتند با نگاه کردن به او تحریک شود و دیگر اینکه به کسی که چادری است به دیده احترام نگاه می کنند. شاید باور نکنید اما طبق بررسی های انجام شده مردها به زنهایی علاقه دارند که پوشش کاملی داشته باشند و هر چه حجاب و عفت و پاکدامنی و خویشتن داری آنها بیشتر باشد علاقه مردها به آنها بیشتر می شود. در اول کار مردها دنبال کسانی می گردند که پوشش مناسبی ندارند و بی بند و باری می کنند و به قول معروف اهل حال هستند اما ای دریغ که مردها آنها را برای لذت و شهوترانی می خواهند نه برای زندگی. کدام دوست دختر یا پسر را دیده اید که بعد از مدتی که با هم بودند و واضح بگویم عشق و حال کرده اند تا آخر کنار هم مانده اند؟ مگر تعداد محدودی که حالا آن هم یا واقعا همدیگر را دوست داشته اند و یا به دلایلی مجبور به ازدواج شده اند و یا بعد از ازدواج خیلی ها طلاق گرفته اند.

مرد می داند که این زنی که با این طرز لباس بیرون آمده است نه تنها برای این بلکه برای همه و با همه این گونه است پس سعی می کند با چرب زبانی و حیله به اصطلاح مخ دختر را بزند و با او دوست شود و همین که به هوس دلش رسید بعد از مدتی او را ول کند و به سراغ دیگری برود.نمی دانم چرا دختر ها این را نمی دانند یا اگر می دانند چرا اینگونه اند؟

من خودم یک پسرم و در زندگی شاهد بسیاری ازین وقایع بوده ام. خدا را هزاران بار شکر می کنم که به حق محمد(ص) و آل پاکش خداوند مرا از تمام این خطرات دور نگه داشت و هر جایی خودش مراقب و نگهدار من بود. می گویند نخوردیم نان گندم اما دیدیم دست مردم. شما خودتان بهتر از من بر این امر آگاهید.

فقط کافیست این مجلات رو بگیرید و بخونید تا ببینید هر روز چه اتفاقت و کثافت کاریهایی توی شهرهای ما رخ می دهد. حتی بسیاری از مردهایی که یک عمر دنبال دختر بازی و کثافت کاریشان میروند وقتی که می خواهند زن بگیرند کلی می گردند تا بهترین و پاکترین دختر را انتخاب می کنند. آره ما آدمها در ذاتمان پاکی و خدایی بودن وجود دارد. و دوست داریم همیشه صاحب بهترینها باشیم. هیچ کس نمی رود و لجن را جمع کند و به خانه اش بیاورد.بگذریم داشتم می گفتم:

آزادی یعنی چی؟ آیا آنهایی که دم از آزادی و تساوی حقوق می زنند، می دانند معنی واقعی مساوی بودن را؟

شاید بگویید آزادی بیان و اندیشه و رفتار و کردار. اما این را بدانید که هر حکومتی برای خودش یک خط مشی و قاعده و قانون دارد همین کشورهایی که دم از دموکراسی و آزادی می زنند و به قول خودشان در آنجا روابط دختر و پسر آزاد است ای کاش می دیدید و می دانستید که در چه منجلابی دست و پا می زنند.

به خدا همه اش آواز دهل شنیدن از دور است.

ای کاش می دانستید که چگونه سرکوب می کنند مخالفان و کسانی را که می خواهند حرف از آزادی بیان و گفتار بزنند. وای بر ما که فقط به ظواهر این قضایا نگاه می کنیم.

حالا می خواهم در جواب آن مطلبی که دیروز در وبلاگ عزیزی خواندم بنویسم و برایش حقیقت را روشن کنم.

ای کسی که برایم خیلی عزیزی و نوشته هایت برایم قابل احترام هستند امیدوارم حرفهایم را به گوش جان بشنوی و باور کنی که حقیقت زندگی بسیار زیباست و این ما هستیم که با ندانم کاری و اشتباهات خودمان آن را زشت و بد می کنیم. نظرات تو برای من و همه با ارزش ومهم هستند چون تو نیز یک انسانی و ((شایسته))ی احترام.

متاسفانه در جامعه امروز ما اعتماد خیلی کمرنگ شده و آدم ها واقعا می ترسند که به هم اعتماد کنند.

و علت اصلی تمام این مشکلات بی خدایی و نداشتن ایمان کامل به خداوند است.

مردهای ما این روزها خیلی نامرد شده اند. خیلی چشم چرانی و هرزگی می کنند . جوانهای ما خیلی دنبال هوا و هوس دلشان میروند و اصلا توجهی ندارند که ای بابا بلاخره روز حساب و کتابی هم هست.

خیلی مردها بی غیرت شده اند. اگر همان روز اول جلوی خواهر و مادر و زنشان را می گرفتند تا با آن وضع زننده بیرون نروند و همگی یادشان می آمد که خودشان هم ناموس دارند و چقدر ناراحت می شوند اگر کسی به ناموسشان تعرضی بکند هرگز این همه فساد و بی غیرتی پیش نمی آمد.

حالا با این همه فساد و تهدید دختر ایرانی ما چکار باید بکند؟ اگر در خانه بماند که دچار افسردگی و سرخوردگی می شود. اگر بیرون بیاید که نمی تواند از چنگال اینهمه گرگ درنده جان سالم به در ببرد.

 اینجا بستگی دارد که این دختر ما با چه وضعی می خواهد بیرون بیاید. اگر با آن تیپ زننده و به قول خودش مد روز و با کلاس بیاید خوب مسلم است که شکار خوبی برای آدمهای هرزه و چشم چران و بی ناموس است. هر چقدر هم که پاک باشد دیگران که این را نمی فهمند و فکرهای دیگری میکنند. اگر دختر خودش را به بی خیالی هم بزند و او هم بی غیرت و بی تفاوت بشود اوضاع بهتر که نمی شود هیچ، بدتر هم می شود چون بازهم دختر اذیت می شود.چون امنیت ندارد حتی در کوچه و یا خیابانی تنها قدم بزند وهم گاهی اوقات از بی غیرتی تن به هر خواسته ای می دهد و می گوید ای بابا چیزی که نمی شود ما هم کمی تفریح و حال می کنیم. اما دریغ که نمی داند آینده و زندگی و تمام آبرو و شرف خود را فروخته است. چه بسیار کسانی که می گفتند حالا کمی با این پسر ها می گیم و می خندیم و بعدش هم اونها را تیغ می زنیم و می رویم اما تا به خودشان آمدند دیدند که از آنها سوءاستفاده جنسی شده است و آنها دیگر راه برگشتی ندارند و برای ترس از آبرو ریزی آینده هر کاری که آنها می گفتند مجبور بودند انجام بدهند.

این مطالب را می توانید در مجلات هفتگی و ماهانه بخوانید و یا دور و برتان را اگر خوب نگاه کنید روزی صدها مورد بیشتر وجود دارد.

حال اگر همان دختر پوشش مناسبی بپوشد نمی گوییم چادر چون شاید خیلی ها چادر را نشانه امل بودن بدانند،  یک پوشش مثل یک مانتوی گشاد و زیبا و یا یک مقنعه و یا روسری بزرگ که موها و سر و صورت  و سینه های او را بپوشاند و یک آرایش ملایم و زیبا، بیرون بیاید، مسلما مزاحمها بیرون از خانه وجود دارند اما این بار یک فرق اساسی وجود دارد و آن اینکه اینبار دختر ما کمتر در دید آنهاست و آنها زیاد به آدمهای چادری و پوشش مناسب دار توجه نمی کنند و تا آنها را تحریک نکنی کاری به کارت ندارند.

دختر امروز ما اگر خودش را باور داشته باشد و دارای اعتماد به نفس و عزت نفس بالایی باشد هرگز برای جلب توجه و تحسین دیگران کاری نمی کند که دیگران به او توجه کنند بلکه در رفتار و منش و کردار خود به گونه ای عمل می کند که همگان شیفته ی خوبی و متانت و پاکی و خانمی او می شوند.

من خودم جایی برای خواستگاری رفتم، همان اول دختر خانم رو کرد به من و گفت که من چادر نمی پوشم پس سعی نکن من را عوض کنی .و یا به زور چادر سرم کنی. من هم قبول کردم چون من از او مطمئن بودم. هرچند خیلی دوست داشتم در این جامعه کثیف کسی که برای من این همه عزیز است از چشم هوسرانان و انسانهای بی خدا دور باشد اما این را باور داشتم که طرف من خودش انسان آگاهی است و هرگز کاری نمی کند که توجه آنها را جلب کند. چون خودش بهتر از من می داند که متاسفانه جامعه چقدر فاسد و کثیف شده است. من از او خواستم تا کمتر آرایش کند چون نمی خواستم کس دیگری غیر از من او را تماشا کند چون اگر او قرار است همسر من باشد باید برای من خودش را بیاراید و زیبا کند نه برای مردم کوچه و خیابان. و خیلی خدا را شکر می کنم که او همیشه به حرفهای من احترام می گذاشته و طوری رفتار می کرد که من ناراحت نشوم.

دختران امروز ما حق دارند از این اوضاع شکایت کنند اما ای کاش بدانند که یک طرف این مشکل خود آنها هستند.اگر آنها مراقب طرز پوشش و نگاه و حرف زدنشان باشند و حد و حدود خود را حفظ کنند هیچ پسری حتی جرات نمی کند که بگوید بالای چشمت ابروست.

با تاسف وقتی به جامعه الان نگاه می کنیم می بینیم که مردها از دید خانمها مثل یک دیو شده اند. انگاری فقط مردها کاخانه ی تولید شهوت و شهوترانی هستند. یک دختر با هزار عشق و امید پا به عرصه جامعه می گذارد. از هر طرف آدمهای هرزه و مزاحم سر راهش قرار دارند. بعد از مدتی شخصی برای خواستگاری آنها پیدا می شود. با هزار وعده و وعید های الکی و دروغکی. چرا؟ چون شاید فقط از خوشکلی دختر خوشش آمده است و می خواهد جلوی دیگران پز بدهد،وای که چه خیال باطلی. خیلی ها به بهانه های دیگری مثل پول و ثروت و مال و منال و دارایی و امکانات و ... به خواستگاری می آیند.

 و عده ی خیلی زیادی هم هستند که واقعا عاشقانه طرفشان را دوست دارند و در کارشان هیچ حیله و نیرنگ و کلکی نیست. هدفشان تشکیل یک زندگی آرام در کنار کسی است که از ته دل دوستش دارند. کسانی که به خواستگاری می آیند همگی به دنبال رسیدن به آرامشند و فکر می کنند که با ازدواج به آن آرامش لازم می رسند. وقتی آدم به این جامعه کثیف نگاه میکند که از هر طرف گرگی در کمین است و از طرفی اگر گناه کند خداوند از او ناراحت می شود پس چه کاری با ارزش تر از ازدواج که هم خود به آرامش برسد و هم در کنار عشقش باشد و او را حمایت و نگهداری کند و باعث بشود تا کسی در کنارخودش به آرامش برسد.

اما متاسفانه چه بسیار دختران پاک و معصومی که با هزاران امید و آرزو راهی خانه بخت شده اند که نگوییم خانه بخت که بگوییم زندان اشتباهات خود و دیگران . کسانی را می شناسم که روز اولی که به خواستگاریش آمدند با هزار وعده و وعید و ادعای مال و منال  علی رقم میل باطنی دختررضایت دختر را گرفتند تنها به این دلیل که جلوی فامیلشان جواب یک چشم و هم چشمی را بدهند که چی؟ چرا تو مثلا دخترت را به پسر من ندادی؟ حالا دیدی من رفتم و با فلانی ازدواج کردم که از تو خیلی سر تر و بهتر و خوشکل تر است؟

اما به چه قیمتی؟ به قیمت دو سال نامزدی و عقد پر از کشمکش و دعوا و دو ماه ازواج مزخرف و بعدشم دو سال دادگاه و طلاق و دعوا و شکایت های پی در پی.

حالا جواب این دختر معصوم را کی باید بدهد؟کی می تواند که بدهد؟

دختری که در سن 19 سالگی باید طلاق بگیرد و تمام عشق و آرزوها و تمام خنده ها و شادیهایش را به پای یک نادانی خود و یا بزرگتر هایش تباه کند. نمی دانم در آن لحظه ای که سر سفره عقد با یک دنیا عشق و امید نشسته بود به چه چیز فکر می کرد؟ او که از اول به این کار راضی نبود. سنی هم نداشت تنها 17 سال.او که می دانست مردش را دوست ندارد. آیا پدر و مادرش او را به اجبار و یا به خیال وعده های مال و منال داماد سر سفره نشانده بودند؟ یا واقعا تصمیم خودش این بود ؟ شاید هم طرفش را دوست داشت و با خودش می گفت در آینده اوضاع درست می شود؟ شاید او هم سن و سالی نداشت و نمی توانست درست تصمیم بگیرد؟ پس اگر اینگونه بود چرا پدر و مادرش او را سر سفره نشاندند؟

او که برادرش سر سفره گریه می کرد؟ او که حقیقت را می دانست. دو سال نامزدی او را به اخلاق و رفتار داماد آشنا نکرده بود؟

تمام دارایی یک دختر چیست؟

شخصیت، انسانیت، متانت، وقار ،عفت ، پاکدامنی،نجابت، زیبایی، بکارت،و و و ... .

چرا باید تمام داشته های یک دختر به پای یک هوس ریخته شود؟ به چه جرمی؟ چه گناهی؟

چه اشتباهی؟ چه غروری؟ چه خیال خامی؟؟؟؟

که فردا همه چیز درست می شود؟ که شوهرم حمایت گر من است؟ که او مال و منال دارد؟ او پدرش فلان ملک و خانه را دارد؟ که آنها فلان چیزها را دارند؟که من جلوی دیگران پز می دهم به مال و منالم؟ و و و ...

و بدتر از همه راهروهای دادگاه که حکم قربان گاه را دارند برای دختر جوان. خدایا به تو پناه می برم از دست این انسانهای هوس باز و شهوتران.چه بسیارند کسانی که در دادگاه ها منتظرند تا زنی بخواهد طلاق بگیرد تا سریع به او پیشنهاد صیغه شدن را بدهند.هرچند این عمل اسلامی است و گناهی نیست اما در پشت این خواهش اسلامی یک نیت و هوس پست قرار دارد که به هیچ عنوان قابل توجیه نیست. آن مرد اگر دنبال هوسرانی خودش نیست خوب به زن خودش برسد و تمام شهوت و لذتش را از او بدست آورد. مخصوصا اگر دختر جوانی باشد و زیبا نیز باشد این هوس شدیدتر می شود. تف بر یک چنین مردان هوسران و بی غیرتی. حالا با این اوضاع و احوال آیا این دختر جوان حق ندارد که از هر چه مرد و مردی است بیزار شود؟ من که خودم یک مرد هستم از این رفتار مردان به شدت متنفرم. خدایا تمام بندگانت را به راه راست هدایت بفرما.

قبول دارم مردها شهوت دارند.زنها هم دارند. حتی در جاهایی بیشتر از مردها هم دارند. داستان یوسف و زلیخا را مگر یاد ندارید؟ تا زن نخواهد مردها هیچ کاری نمی توانند انجام بدهند. و هر جا که فسادی بوده است پای یک زن نیز در میان بوده و اگر می بینید گاهی اوقات بعضیها با زور و یا قتل این کار را می کنند مطمئن باشید بیمار بوده اند.

حالا به من بگویید کدام قانون و کدام حکم جوابگوی احساس له شده این دختر و هزاران دختر پاک و بی گناه مثل این نمونه را می دهد؟

این دختر الان با چه باوری زندگی می کند؟با چه روحیه ای؟ نه امیدی،نه عشقی ، نه تفریحی، نه آینده ای.

حالا این دختر سایر مردها را از این به بعد چگونه می بیند؟ حق دارد اگر کمتر از دیو نبیند. او مردها را حیوانات پستی می بیند که فقط دنبال  شهوترانی  و ارضا شدن هستند. دیگر به کدام عشق پاک می تواند اعتماد کند.؟

حالا بدتر از آن مادر شوهر، خواهر شوهر، برادر شوهر، پدر شوهر،عمه ، خاله، عمو، دایی و خلاصه تمام کس و کار مردها را به یک چشم دیگر می بیند.

بیچاره مردی که حالا عاشق او بشود. چقدر کارش سخت و مشکل است. او از یک طرف باید روحیه خراب شده ی گذشته دختر را بسازد و از طرفی باید عشقش را به او ثابت کند . باید مراقب حرفها و کارها و کردار خود و خانواده و اطرافیانش باشد و در ضمن به دختر این اطمینان را بدهد که واقعا دوستش دارد و مثل قبلی آدم بدی نیست. باید بگوید که پدر و مادرش او را دوست دارند و او عزیز آنهاست .

اما امان از روزی که ناگهان مرد خطایی بکند و ناخواسته کاری را انجام بدهد که اصلا درست نبود آن را انجام بدهد.اینجا و در این گونه موارد واقعا کار پسر سخت می شود مگر اینکه دختر این درک و فهم را داشته باشد که این پسر دیگر آدم قبلی نیست و کسی است که او را دوست دارد و او هم دوستش دارد و از خطای پسر بگذرد تا قضیه به خیر و خوشی تمام شود.  اما آمدیم و دختر به هر دلیلی حالا یا به دلایل شخصی و یا تداعی خاطرات گذشته و یا هر دلیل دیگر نفهمید و یا نتوانست پسر را ببخشد حالا باید چکار کرد؟

متاسفانه یک مشکل اصلی اینجاست که دختر یک بار ازدواج کرده است و یک خاطره تلخ در ذهن دارد و مدام این مرد را یا قبلی مقایسه می کند که البته بزرگترین اشتباه همین جاست ، اما پسر که تا حالا ازدواج نکرده است پس این مشکلات برایش تازگی دارند و می خواهد خودش راه حلی برای آنها بیابد اما مدام از طرف دختر سرکوب می شود و به جرمی که مرتکب نشده توبیخ می گردد و باید تاوان اشتباه دیگری را او بپردازد. این می شود که او هم بلاخره یک جایی از کوره در می رود و اختلاف شروع می شود در صورتی که ای کاش دختر می دانست که مسئول اشتباهات او این پسر نیست،پسر واقعا دوستش دارد به چشم اولین کسی که میخواهد با او تا آخر عمر زندگی کند، به چشم همسرش که فردا می خواهد مادر فرزندانش باشد.

پسر تا حالا با کسی ازدواج نکرده و نمی داند که کسی که یک بار شکست خورده چقدر از نظر روحی و فکری ضربه خورده است. او به خیالش که او هم مثل یک دختری که تازه می خواهد ازدواج کند با او رفتار می کند در صورتی که کاملا اشتباه می کند.او اولین بار است که همسرش را می بوسد و او را در اغوش می گیرد و به او با شیوه ی خودش محبت می کند اما آیا برای دختر هم همین طور است؟

دختر باید درک کند که این پسری که با یک دنیا عشق به زندگیش وارد شده است هنوز کم تجربه است، تجربه ی زندگی  را ندارد و لذا نمی توان از او توقع داشت مثل یک مرد کامل برخورد کند.

پسر دلش می خواهد با زنش برود بیرون، بیاید، کلی چیزهای نو را تجربه کند، با هم شوخی کنند، بگویند،یخندند، کارهای تازه انجام بدهند.

 و یک چیز بسیار تا بسیار مهم : (( پسر دوست دارد او را همان طوری که هست قبول کنند و هرگز او را با فرد قبلی یا با کس دیگری مقایسه نکنند چون اگر این کار را بکنند او احساس بی لیاقتی و سرخورگی و افسردگی می کند و مدام خود را سرزنش می کند به خاطر کارهایی که نکرده است و حتی نمی تواند آن کارهایی را انجام بدهد که در توانش هستند.))

متاسفانه دختر به این نکته مهم توجه ندارد و مدام پسر را می کوبد و از خود می رنجاند در حالی که دختر باید الان به یاد داشته باشد که او دیگر آن آدم فبلی نیست، او حالا یک عشق جدید دارد و یک زندگی تازه و سراسر نو را شروع کرده است. باید به دور بیاندازد تمام آن روزهای سیاه و غم آلود گذشته را وگر نه این زندگی پر از عشق و امید را هم به همان جهنم قبلی تبدیل می کند. و بدتر از همه نه تنها روحیه خودش را خراب می کند بلکه روحیه مردش را هم از بین می برد و با ایراد های الکی و مقایسه های مسخره او را به زانو در می آورد و اجازه نمی دهد که مردش روی پای خودش بایستد و به همه ثابت کند که من نیستم آن آدم قبلی. من خودم هستم. همین انسان قوی و شادی که می خواهم در کنار عشقم بهترین و زیباترین زندگی را داشته باشم.

بدتر از همه اینجاست که حالا اطرافیان دختر به جای امید دادن و دلداری دادن او، او را به خاطر اشتباهات گذشته و یا حتی این انتخاب جدیدش سرزنش می کنند و آنها نیز او را با قبلی مقایسه می کنند و همین عامل باعث می شود که دختر هم به پسر فشار می آورد و ناراحتیهایش را بر سر او خالی می کند.

وای بر روزی که خانواده پسر نیز خواسته یا نا خواسته با این امر مخالفت کنند ، آن وقت است که دختر نه اینکه سابقه خوبی از مادر شوهر و خواهر شوهر و کلا شوهر ندارد کلا پسر را با مرد قبلی مقایسه می کند و خانواده اش را با خانواده قبلی. و حالا خر بیار و باقالی بار کن.

مشکل یکی بود شد هزار تا. بیچاره پسر که حالا نمی داند جواب دختر و ایرادهایش را بدهد یا جواب خانواده دختر و مقایسه هایشان را و یا جواب خانواده خودش را. تصورش را بکنید.

یک جوان در اول زندگی که با هزار عشق و امید وآرزو میرود که یک زندگی سراسر آرامش را شروع کند چه وضعی دارد؟

حالا به نظر شما ایراد کار کجاست؟

در چند جا می توان این ایرادها را دید:

  1. عدم مدیریت ارتباط بین خانواده ها توسط پسر: پسر می توانست با یک مدیریت خوب دلهای آنها را به هم نزدیک کند و زمینه را برای ایجاد یک رابطه مناسب فراهم کند. اما نه اینکه تا حالا تجربه نداشته بوده از این فاکتور اصلی غافل شده بود.
  2. نداشتن توجه لازم توسط دختر: اینکه دختر خودش می بایست بداند که شرایط او با پسر فرق می کند او یکبار ازدواج کرده اما پسر نه. این پسر هنوز اول زندگیش است و تا حالا تجربه زندگی را نداشته است و باید به او فرصت داد تا هم خودش و هم شرایط را درک کند و یک راه حل منطقی بیابد.
  3.  دختر نیز در جهت تقویت این رابطه کمکی نکرده. او می توانست خودش را با حرفها و کارهایش در دل خانواده پسر جا کند و بعد خودش بر رابطه حاکم شود.
  4. خانواده ها هم نسبت به این قضیه کوتاهی کردند. آنها با علم به اینکه این دو می خواهند یک زندگی جدید را شروع کنند می بایست بیشتر ازین آنها را راهنمایی و ارشاد می کردند و به آنها راه و رسم یک زندگی درست را می آموختند.

اما حالا تکلیف این عشق چه می شود؟ آیا پسر باید تا آخر عمر تاوان اشتباهات گذشته را بدهد و در خاطرات و افکار گذشته دختر زندگی کند و مدام مقایسه شود و سرکوفت بشنود؟ یا نه باید خود را به بی خیالی بزند و یک گوشش در باشد و دیگری دروازه؟ اما مگر می شود اینگونه بود؟

یا نه دختر باید طرز فکر و نگاهش را عوض کند و بداند که این مرد را واقعا دوست دارد و او با قبلی فرق می کند ، شاید جنسش با قبلی یکی باشد چون او هم مرد است اما دلش و روحیه اش و عشقش و زندگی اش و رفتار و کردارش زمین تا آسمان با او فرق می کند.مردها همگی یک سری رفتار دارند که شبیه یه هم است. همگی گاهی خودخواهند، یک دنده اند، دوست دارند حرف حرف خودشان باشد،خشم دارند،اذیت می کنند، شوخی می کنند، ساده اند، زود باورند، ترسو هستند، شجاع و دلیر هستند، حتی گاهی اوقات غذا خوردن و لباس پوشیدنشان هم مثل هم است. گاهی هی این پا و اون پا می کنند و ... .

اما همه این خصوصیت ها در زنها هم هست. اما می دانید ایراد کار کجاست؟

دختر که یکبار ازدواج کرده است از نفر قبلی یک سری رفتار را دیده است و چون حالا از او نفرت دارد این بار شخص جدید که وارد زندگی اش شده است و همان کارهای نفر قبلی را تکرار می کند مدام مقایسه می کند و می گوید خدایا این هم دارد مثل قبلی رفتار می کند در صورتی که نفر جدید بیچاره حتی روحش هم از این رفتار و کردار نفر قبلی خبر ندارد و اینها بخشی از رفتار و کردار مخصوص خودش است چون او هم یک مرد است.

اینجاست که متاسفانه گیر دادنها و ایراد گیریها شروع می شود و زن می خواهد که حالا به گونه ای مردش را تغییر بدهد و یا لااقل در او نفر قبلی را نبیند اما دریغ که نمی داند بابا این پسر برای خودش یک آدم دیگر است و در دنیا فقط یکی با نام و مشخصات و این بدن ظاهری وجود دارد که حالا آمده و عاشق این دختر شده است و زمین تا آسمان با نفر قبلی فرق می کند همان طوری که کسی مثل نفر اولی نبوده و نیست.

پسر که دوست ندارد در او کس دیگری را ببینند سر شکسته و نا امید می شود و با خودش فکر می کند اگر این دختر مرا دوست دارد پس چرا دائم از گذشته حرف میزند و چرا رها نمی کند آن همه غم وغصه و ناراحتی را؟چرا منی که او را عاشقانه دوست دارم را نمی بیند و فقط از من ایراد می گیرد و مرا با قبلی مقایسه می کند. پس من کی هستم؟ منی که الان عاشق او هستم و او را از همه چیز در دنیا بیشتر دوست دارم.

چرا مرا همین طوری که هستم قبول ندارد و مدام می خواهد مرا تغییر دهد؟ مگر من چه گناهی کرده ام؟

بعضی ها هستند که این تفاوت را درک می کنند و به پسر اجازه می دهند که برای زندگی اش کاری بکند و چون او را دوست دارند با او راه می آیند و او را حمایت و یاری می کنند اما با گذشت مدتی حالا به هر دلیل ، یا به علت بیکاری و یا بی پولی پسر و یا به این دلیل که پسر در اول زندگی توان مالی کافی برای شروع زندگی را ندارد و یا می خواهد تا پدر و مادرش دستش را بگیرند و زندگی اش را شروع کند و یا هنوز تصمیم کاملی برای شروع زندگی نگرفته است و منتظر فرصتی مناسب می گردد تا از نظر مالی و اجتماعی اوضاع کمی روبراه تر شود و بعد دست زنش را بگیرد و به زندگیشان بپردازند،دختردچار استرس و ناراحتی می شود.چون او هم بلاخره تحملی دارد و نمی خواهد بلا تکلیف بماند حالا باز در اینجا دو حالت بوجود می آید: یکی اینکه دختر باز هم صبر می کند و با پسر راه می آید چون او را واقعا دوست دارد، و یا اینکه کاسه صبرش لبریز می شود و می شود همان آدمی که در بالا گفتم که مدام مقایسه می کند و ایراد می گیرد. مدام به پسر سرکوفت می زند که بی لیاقت.هنوز نتوانستی یک کار مناسب پیدا کنی ؟ تو هم مثل قبلی بی ارضه ای. او هم مثل تو آدم تن پرور و آماده خوری بود و مدام دستش جلوی دیگران دراز بود و و و ... .

 واقعا حالا این وسط حق با کیست؟ چه کسی در این مرحله از زندگی مقصر است؟

دختر حق دارد چون نمی خواهد دوباره طعم آوارگی و سختی و شکست را بچشد و می ترسد که این یکی هم مثل آن یکی شود.اما آیا واقعا این چنین است؟

پسر هم حق دارد چون ناسلامتی قرار است وارد مرحله جدیدی از زندگی شود و این خود زمان می برد تا با شرایط جدید آشنا شود. پسر نمی داند که هر کوتاهی و اشتباهی از طرف او باعث یاد آوری و تکرار همان خاطرات بد در ذهن دختر می شود. پسر ساده و عاشقانه دارد تمام تلاشش را می کند که یک زندگی آرام و بی درد سر را برای دختر فراهم کند اما دریغ که متوجه روحیه ی دختر نیست که حالا بعد از آن شکست چقدر شکننده و آسیب پذیر شده است و به توجه بیشتری نیاز دارد. پسر فکر می کند که او مثل همه ی دختر های دم بخت روحیه ای قوی دارد و با او در هر شرایط و اوضاعی همراه و یار و یاور است. او درک نمی کند که این دختر دیگر تحمل یک شکست دیگر را ندارد و الان با احتیاط بیشتری قدم بر می دارد و نسبت به همه چیز خیلی حساس تر و نکته سنج تر شده است.

دختر الان دیگر با چشم و گوشی بازتر به دنبال فرصتهایی می گردد که از حالت اولی بهتر و بالا تر و از نظر رفتاری و کرداری دور تر از آدم قبلی باشند. لذا از او نباید توقع داشت که با پسر مثل یک دختر پر از امید دم بخت رفتار کند.

خدا می داند که طلاق چه ضربه بزرگی بر انسان وارد می کند. تا جایی که حتی کار به خود کشی و مرگ می انجامد.

اما حالا واقعا مشکل کجاست؟ چه راه حلی برای آن وجود دارد؟

در اینجا فقط خود دختر و پسر هستند که می توانند مشکلشان را حل کنند. یک نکته کلیدی اینجا هست که شرط اصلی تمام این حرفهاست و آن نیروی ((عشق)) است.

اگر دختر و پسر عاشقانه همدیگر را دوست داشته باشند و همدیگر را همان گونه که هستند بپذیرند و اجازه ندهند که هیچ مشکلی عشق آنها را کمرنگ کند هیچ گاه زندگی به آنها سخت نمی گیرد.

شاید بپرسید چگونه؟ پسر دختر را دوست دارد و برای او از هیچ کوششی فرو گذار نیست. دختر هم پسر را دوست دارد و پای او عاشقانه صبر می کند و سعی می کند که در این مسیر پر پیچ و خم زندگی با راهنماییهای مفید خود به پسر کمک کند تا راه درست را پیدا کند و همیشه مشوق مردش می شود و از او حمایت و قدردانی می کند.

حالا ببینید که این دو باید چکار بکنند تا به خوشبختی برسند؟

1.      پسر باید اول از هر چیز با تمام نیرو و قدرتش یک کار مناسب پیدا کند تا به دختر این اطمینان را بدهد که از عهده ی تامین احتیاجات زندگی بر می آید.و دختر نیز باید در این مدت با صبوری و مهربانی به او کمک کند تا او آرامش لازم را برای انجام کارهایش داشته باشد و این اطمینان را به او بدهد که همیشه در کنار اوست و قدر زحمتهایش را می داند.

2.      دوم اینکه دو نفری که همدیگر را دوست دارند هرگز حاضر نمی شوند طرف مقابلشان حتی کوچکترین ناراحتی ببیند و کاری هم نمی کنند که چنین چیزی رخ بدهد و اگر هم نا خواسته این طور شد بلافاصله از هم عذر خواهی می کنند.از قدیم گفته اند که دو نفری که همدیگر را دوست داشته باشند حتی اگر سر کوه قاف هم زندگی کنند باز در کنار هم خوشبختند و با دار و ندار هم می سازند.عشق و از خود گذشتگی خیلی مهم است. اما این به این معنی نیست که فقط با دوستت دارم دوستت دارم گفتن زندگی کنند بلکه زندگی برای خودش خرج دارد و باید وسایل راحتی انسان فراهم باشد.و گرنه شکم گرسنه دوستت دارم سرش نمی شود.

3.      سوم اینکه دختر و پسر توقعات زیادی از هم نداشته باشند. به همدیگر احترام بگذارند و نیازهای همدیگر را بشناسند. همه ما به خوبی می دانیم که یک جوان در اول زندگی آنچنان وضع مالی خوبی ندارد البته به استثنای آدمای پولدار و حالا کسانی که از اول برای خودشان کسب و کاری راه انداخته اند وگر نه یک جوانی که تا سن 25 سالگی فقط درس خوانده، بعدش هم که باید برود سربازی و تازه بعد از آن هم تا کار پیدا کند کلی طول می کشد نمی توان از او توقع داشت که همه چیز داشته باشد. البته خدا به همه انسانها رزق و روزی می دهد و حتی خداوند در ازدواج خیر و برکتی قرار داده که حد ندارد برای همین است که اینهمه اسلام بر آن تاکید کرده است و می فرماید که ازدواج را سخت نگیرید و به قول معروف جلوی پای آنها سنگ نیاندازید.اول زندگی یک جوان که از دار دنیا فقط یک تن سالم و یک ایمان قوی دارد و توکلش بر خداوند است و حالا تا الان درسش را خوانده و دنبال کار است و برای خودش اندک سرمایه ای فراهم کرده است وقتی می رود خواستگاری می بیند مهریه آنچنانی، مراسم عروسی با فلان تشریفات، باید خانه داشته باشد، ماشین داشته باشد ، حلقه ی فلان تومانی، شیر بها، حق طلاق ، حق مسکن،... . خوب نگاه می کند می بیند که کل سرمایه اش کفاف همان حلقه را نمی دهد پس چه خاکی باید توی سرش بکند؟ لابد باید یک قبر بکند و بمیرد و یا به کل قید ازدواج را بزند.

اما حالا آمدیم و آقا پسر عاشق سفت و سخت دختر خانم بود و به هیچ طریق نتوانست قید دختر را بزند. حالا باید چکار کند؟

یعنی باید تمام شرایط را قبول کند؟یا نه! روی حرفش بایستد و بگوید مرغ یک پا دارد؟در اینجا پس عشق و عاشقی و دوست داشتن چه می شود؟

 پس دختر در این وسط چکاره است؟ آنها که همدیگر را عاشقانه دوست داشتند آیا واقعا به اینجا که رسیدند باید قید عشق پاکشان را بزنند؟ یعنی ارزش آنها و ارزش دوست داشتن وعشق، به سکه و مال و منال و دارایی و ثروت بود؟ آنهمه وعده ها و قول و قرار ها، آنهمه دوستت دارم گفتن ها ، یعنی همه اش باد هوا بود؟

اینجاست که دختر باید ببیند واقعا عشقش را تا چه اندازه دوست دارد؟ آیا برای او زندگی با کسی که دوستش دارد مهم تر است یا این همه خرج و تشریفات الکی؟ و مسلما اگر کسی عشقش را بخواهد هرگز حاضر نمی شود او را در منگنه و تنگنا قرار دهد. و با او در هر شرایطی زندگی می کند.

مطمئن باشید خدا هم آنقدر به آنها پول و ثروت و مال و منال می دهد که حد نداشته باشد و زندگیشان را لبریز از آرامش و خوشبختی میکند.

پسر هم باید این همه ایثار و فداکاری دختر را قدر بداند و در جهت ایجاد امکانات و رفاه زندگی نهایت تلاشش را بکند.

حالا ببینید زندگی چه رنگی می گیرد وقتی در تمام آن گذشت و فداکاری و احترام و عشق و صمیمیت حاکم باشد؟ وقتی زن و مرد همدیگر را به خوبی درک می کنند و در تمام شرایط یار و همراه همدیگر هستند. وقتی که ارزشهای والای انسانی به جای دنیا پرستی و مال و ثروت دوستی می نشیند ببینید که چقدر زندگی قشنگ و زیبا می شود.

وقتی که مرد به زنش و زن به مردش احترام می گذارد و همدیگر را در میان جمع بالا می برند چه احساس غروری هر دو می کنند. وقتی همه حسرت زندگی آرام و بی دغدغه ی آنها را می خورند... .

حالا بر گردیم سر بحث خودمان، با توجه به نکات گفته شده می بینید که ازدواج کردن آنقدر ها هم سخت نیست هر چند یکی از سخت ترین تصمیمات زندگی هر کسی است چون مثل لباس نیست که امروز بپوشی و فردا عوضش کنی. پس باید چشم و گوشتان را به خوبی باز کنید.

البته روبرو شدن با مسایل و مشکلات برای همه کس آسان نیست چون ما انسانها هر کدام ظرفیت های خاصی داریم و نمی توانیم در مواقع حساس برخورد مناسبی داشته باشیم و یا اصلا از نظر اعصاب در آن حدی نیستیم که بتوانیم خودمان را همه جا کنترل کنیم. اینجاست که باید یکی از طرفین کوتاه بیاید و به قول معروف هدایت کند این کشتی بزرگ زندگی را تا از این موجهای دریای طوفانی به سلامت عبور کند... .

ادامه دارد ... .

 

ای فدای تو همیشه

به نام خدا 

ای فدای تو همیشه دل من 

نیشست خوش تر ز تو در خاطر من 

دوستت دارم

به نام خدای همه خوبیها

به نام خد ا 

سلام یاران و همراهان قدیمی. 

دوباره سلام  

سلامی از قلبی عاشق و پر طپش که این روزها خیلی پر حرارت تر از همیشه می طپد. 

از یک سال پیش تا کنون دنیایی را دیدم که پر بود از زیبایی و زشتی.عشق و نفرت. محبت و بیزاری.آری من دنیایی را دیدم پر از وفا داری و بی وفایی.پاکی و بی عفتی.خوبی و بدی. 

من عشق را دیدم در قطره قطره های اشک چشمان دختری که چشم انتظار رسیدن یار بود. 

من عشق را دیدم در سفر کردن و از همه چیز گذشتن.در آمدن و رسیدن عشق را دیدم. 

من عشق را آنجایی دیدم که دختر تا نیمه های شب دست به دعا رو به آسمان اشک می ریخت. 

من عشق را جایی دیدم که هیچ کس جز خدا آنجا نبود و تنها سکوت بود و گرمی لبخند و بوسه. 

و خدا در همه حال با ما بود. 

من تشنگی لبانی را دیدم که در حسرت یک بوسه جان می داد و آغوشی که بوی بهشت را می داد.و گرمی نفسهایی که جان بودند در تن مسافری در راه. 

من پاهایی را دیدم که تاول زدند از بس که پیاده قدم زدند پا به پای یک عشق و چیزی نگفتند تا مبادا دلش جریحه دار شود. 

من دستانی را دیدم که مهربانتر از هر مهربانی نوازش کردند و آرام کردند خستگی مسافر خویش را و در خویش جا دادند تا نکند تنهایی و سختی راه او را آزرده باشد. 

من اوج محبت خدا را دیدم آن هنگام که عاشق و معشوق به هم رسیدند.

من در این یک سال چیزهایی را دیدم که ایمانم را کامل کرد و قلبم را به خدا نزدیک تر نمود.

ای عشق من حال با توام:

در آغوشم بودی!قطره اشکی بر گونه ات لغزید خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...!اما آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود...آشنا بود... یادم آمد... آن هنگام که خداوند تو را می آفرید خاک تو را با اشکهای من سرشت... 

مونس تنهایی های من ای همدم همیشگی من و ای بهترین ترانه عمرم. 

اکنون که از تو سخن می گویم قلبم از عشق سرشار است و در آتش عشق می سوزم. 

دوستت دارم و می دانم که تو خوب می دانی که من تا چه حد تو را زیاد دوست دارم. 

فاصله ها و مشکلات هر گز نتوانستند و نخواهند توانست آتش این عشق خدایی را در ما خاموش کنند چرا که من و تو به خدا توکل نمودیم وبه هم قول دادیم که دور هم یک حصار بکشیم حصاری که در گیر و دار حوادث هیچ آسیبی نبیند و تا زنده ایم ما را در کنار هم نگهدارد. 

خوب یادم هست گلهای سرخ و مریم را زیر باران. 

آسمان هم آن شب با ما عاشقانه می خندید و ما خدا را شکر می گفتیم. 

این روزها می دانم که به زودی جای خودشان را به خوشی و خرمی و لبخند می دهند و روزی از راه می رسد که منو تو در کنا ر هم به این روزها می خندیم. 

خدایا من خوشحال و شاکرم که در من آرامشی ایجاد کردی که با قلبی مطمئن و آرام و متوکل در این مسیر زیبای زندگی به پیش بروم و خوشحالم که هم اکنون در حال دریافت تمام آرزوها و حاجاتم هستم. 

 من عاشقم و خدایا تو را ازین همه عشق و محبت و قدرت شکر می گویم. 

مهم نیست چه بر سر زندگی من آمده است حتی تا یک دقیقه قبل.من می دانم ئکه قدرت من در همین لحظه حال نهفته است پس خداوندا بر تو توکل می کنم و دل به تو می سپارم و در این مسیر گام بر می دارم و هر روز احساسم قویتر و قدرتم در این زندگی بیشتر می گردد. من خداوندا تو را شکر می کنم که همسرم را بسیار زیاد دوست دارم و او نیز مرا بسیار زیاد دوست دارد و هم اکنون فصل شکوفایی و آغاز یک زندگی جدید است. خدایا هزاران بار شکرت. 

خداوندا از چه چیزی بترسم حال آنکه تو با منتی و همیشه هوای مرا داری و من شکرگزار تمام نعمتهای توام. 

من بر افکار و احساساتم مسلطم و هم اکنون در حال دریافت خبر خوشی هستم و می دانم که در مسیر کمال و دریافت آرزوهایم هستم. 

من شاکرم من متوکلم من موفقم. من عاشقممممممممممممم. 

 گل اردیبهشتیه من دوستت دارررررررررررم تر تر تر ترررررررررررررررررررررررررررر