اینجا... سکوت:فریاداست!

برای سبز بودن بهار لازم نیست. تو خود جوانه باش و بروی.

اینجا... سکوت:فریاداست!

برای سبز بودن بهار لازم نیست. تو خود جوانه باش و بروی.

گفته بودم چو بیایی

به نام خدا

این شعر را به عزیزی تقدیم می کنم که همه زندگیم را با او تقسیم می کنم: همسر مهربانم.



بارها نغمه ی دل شد که گل ناز کجایی    تو کجایی که شبم را به دمی صبح نمایی

دوری و ظلمت و وحشت همه شد خار به جانم    نکنم اخم به دردی چو به من روی گشایی

نمک غمزه چشمت به دلم خورد و آهم    به فلک رفت و اشکی به دلم کرد جدایی

من و تنهایی و غربت و غم تلخ شفقت     ز کس و ناکس و هر دم به در شهر گدایی

گل رخسار تو ای مه به شب تیره ظلمت    چو چراغی که بر آرد به دل تیره خدایی

یادم آمد که زمستان من و تو یکدل و خندان    به هم آمیخته چشمان و به سر بود نوایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم     چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

آب شد برف زمستان همه جا گشت بهاران    همه جا خنده ی یاران و دلم بود هوایی

یاد لبخند تو اشکی به دلم ریخت و دیدم    که خدا بسته به قلبم و دلت عهد و وفایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم    باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
نکنم ترک دلت را که خدا خواست که باشم   همه دم عاشق رویت همه دم مست و فدایی

همه گویند که فلانی مرو از عشق حذر کن    عاشق از مرگ چه داند چو دهد یار ندایی

منم و قصه عشقی که کنون شهر بداند      که دگر رنگ ندارد بر من هیچ حنایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت   همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

سعدیا نامه ی عشقم چو طلا گشت ز نامت   نیست خوشتر به دل من ز چنین حال هوایی



همسر عزیزم عشق تو در رگ و خون من جا گرفته و مرگ هم نمی تواند آن را نابود کند.

دوستت دارم و همیشه در کنار تو هستم.

با تقدیم احترام  محسن

تر تر تر ترررررررررررررررررررررررررررررررر دوست دارم تتتتترررررررررررررررر